شیبا

دلم
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٩
 

آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت
دلم
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد


 
comment نظرات ()
 
مشق زندگی
نویسنده : ناهید - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸
 

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:

گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌که بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم آخر ...

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی،

قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

کوچک باش و عاشق ...

که عشق، خود میداند آیین بزرگ کردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن

داشتم به سخنانش فکر می‌کردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود و برای زندگی کردن


و امرار معاش در صحرا می‌چرد

آهو می‌داند که باید از شیر سریع‌تر بدود، در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد و می‌داند که


باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت،


با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی

به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد:

زلال باش ...،‌

زلال باش ...،

فرقی نمی‌کند که گودال کوچک آبی باشی، یا دریای بیکران

فقط، اگر حقیقتا

زلال باشی، آسمان در توست

و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...



و در آخر..........

زندگی قانـــــــون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست


 
comment نظرات ()
 
شکوفه اندوه
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٧
 

شادم که در شرار تو میسوزم

شادم که در خیال تو میگریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو میگریم

پنداشتی چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست


 
comment نظرات ()
 
راز من
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦
 

هيچ جز حسرت نباشد كار من

بخت بد، بيگانه ئی شد يار من

بی گنه زنجير بر پايم زدند

وای از اين زندان محنت بار من

 

وای از اين چشمی كه می كاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شايد آن گمگشته آواز مرا

 

گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست

فكرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مكن اين راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

 

گاه می نالد به نزد ديگران

«كاو دگر آن دختر ديروز نيست»

«آه، آن خندان لب شاداب من»

«اين زن افسرده مرموز نيست»

 

گاه می كوشد كه با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم كند

گاه می خواهد كه با فرياد خشم

زين حصار راز بيرونم كند

 

گاه می گويد كه، كو، آخر چه شد؟

آن نگاه مست و افسونكار تو

ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نيست پيدا بر لب تبدار تو

 

من پريشان ديده می دوزم بر او

بی صدا نالم كه، اينست آنچه هست

خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست

زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست

 

همزبانی نيست تا بر گويمش

راز اين اندوه وحشتبار خويش

بی گمان هرگز كسی چون من نكرد

خويشتن را مايه آزار خويش

 

از منست اين غم كه بر جان منست

ديگر اين خود كرده را تدبير نيست

پای در زنجير می نالم كه هيچ

الفتم با حلقه زنجير نيست

 

آه، اينست آنچه می جستی به شوق

راز من، راز زنی ديوانه خو

راز موجودی كه در فكرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو

 

راز موجودی كه ديگر هيچ نيست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه، اينست آنچه رنجم می دهد

ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو


 
comment نظرات ()
 
وداع
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦
 

 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم, تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو, اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد, مي رقصد اشك

آه, بگذار كه بگريزم من

از تو, اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم, صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم, خنده بلب, خونين دل

مي روم, از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 


 
comment نظرات ()
 
نا آشنا
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦
 

ناآشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد  ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
 من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
 آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦
 

 

آه اي خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
 از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي كن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان
بهشت تو
ياري به من بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو
يك شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفاكاري
در عشقش تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق
گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٦
 

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

از پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در  این فکرم که در یک لحظه  غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم 

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

.............

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر  خواهم  که خاموشی گزینم

پریشان می کنم  کاشانه ای را


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦
 

منم

منم که در تمامی این لحظه های ناشگون!
بی وقفه در پرسه های بی کسی خویش درجا زده ام.
 
کسی با من از سهم یک پنجره سخن نگفت
کسی با من از حضور آسمان،
در پشت پندارهای شفاف حرفی نزد.
کسی نگفت که می توان برای آب، تشنگی را تفسیر کرد
و برای زمستان،
از نیمه شبهای سرد و دستان یخ زده داستانها گفت!
 
زمان رفته است.
سالهاست!
و چه نانجیبانه احساس مرا تا دورهای دور برده است.
و دریغا که من،
چه عاجزانه به تنهایی خویش
- نه در قفس، که در پندار یک قفس! –
                                        خو گرفته ام.
 
های!
چرا دستی از دریچه این قفس،
برای یک لحظه تنهایی من دانه نمی پاشد؟
چرا صدای نخواندن مرا، هیچ کس
            - نه رهگذاری غریب،
                    که حتی آشنایی نزدیک –
                                        نمی شنود؟
 
بگو تو که آفریدگارت می نامند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦
 

ای ستاره ها

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

ای ستاره ها كه از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

 

آری اين منم كه در دل سكوت شب

نامه های عاشقانه پاره می كنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره می كنم

 

با دلی كه بوئی از وفا نبرده است

جور بی كرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه های زيركانه خوشتر است

 

ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

 

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام بروی نامه های او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور

جستجو كنم نشانی از وفای او

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دو روئی و جفای ساكنان خاك

كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد

ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاك

 

من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر بجز جفا

زين سپس بعاشقان باوفا كنم

 

ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك

سر بدامن سياه شب نهاده ايد

ای ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزنی بسوی اين جهان گشاده ايد

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟


 
comment نظرات ()